گفتم که به عشقم بگو آره ... پر کن شب های منو از ستاره ... گفتی ستاره بی ستاره ... قلبم واسه تو جایی

يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ...
و عشق از طرف اون شروع ميشه ...
تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ...
اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ...
تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ...
بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ...
اما ...پسر رو با يكي ديگه ميبينه ...
اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود


وای بچه ها عیدتون مبارک 
عید غدیر خیلی خوبه مخصوصا اگه سید باشی
از یه نظرم بده همه انقدر بوس میکنن آدمو لپ نمیمونه
وای به حال فرداااااااااااااااااااا




یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
![]()

خانم 45 ساله ای سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود خدا را دید. از خدا پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ خدا پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد و حتی دندانهایش را سفید کرد.
از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.
وقتی برای عریمت به
خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با خدا
روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی 43 سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟
چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
…
…
…
…
خدا پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت:"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

پسر 8 ساله بر روي ماشين خط مي اندازد مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين وچشمش به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( !دوستت دارم پدر ) روز بعد مرد خودكشي كرد


پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت.... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!

از سوسک می ترسیم................از له کردن
شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم.
از عنکبوت میترسیم................از اینکه تمام
زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.
از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی
میترسیم................
از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم.
از سرماخوردگی میترسیم................
از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم.
از شکستن لیوان میترسیم................از شکستن
دل ادما نمیترسیم

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه ميخواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .![]()
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو
در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر
توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم
داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور
کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده
بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد.
جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.دومین در طویله که
کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت
کرد .جوان پیش خود گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون
گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله
هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی
بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب
روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... اما.........گاو
دم نداشت!!! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به
آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان
نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

ما آدما واسه هم مثل کتاب میمونیم
که هر وقت تمام میشه ...
میریم سراغ یکی دیگه

چهقدر خوب است که صبح بيدار شوی به تنهايی و
مجبور نباشی به کسی بگويی دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری ديگر

زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند .آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی کردند.مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه ی این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد.اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع میکردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آوردو نزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را راجع به آن جعبه به شوهرش بگوید.و از او خواست که در جعبه را باز کند.وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول پیدا کرد.
پیرزن گفت هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید.او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.تمام سعی خود را به کار برد تا اشکهایش سرازیر نشود.فقط دو عروسک در جعبه بودند.پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سال های زندگی و عشق از او رنجیده بود.از این بابت در دلش شاد شد.
سپس به همسرش رو کردو گفت: عزیزم خب این در مورد عروسک ها بود.ولی در مورد این همه پول چطور؟اینها از کجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت:آه عزیزم این پولی ست که از فروش عروسک ها بدست آوردم

عشقی که در یک نگاه....
وجودی را به آتش می کشد
در نیم نگاه به سردی قطب جنوب خواهد شد!!!

به تو سپرده بودمش به هزار و یک امید
و امروز برای هزارو یکمین بار
دلم را می برم تاشکستگی اش را....
گچ بگیرند!!!
حسِ غريبي است دوست داشتن و عجيب تر از آن است دوست
داشته شدن » وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد و
نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش
ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوش تر، هر چه او دل نازک تر ،
ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامي قصه هاي عاشقان اين
چنين است
خودت کمکم کن
کنکور داره میاد واسم دعا کنید
برای خریدن عشق هرکس هر چه داشت اورد
فردی امد ولی هیچ نداشت وگریست
گمان کردن چون هیچ ندارد میگرید
هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است
پسربه دخترگفت : دوستم داری؟! ؟
اشک
ازچشمای دخترجاری شد ، می خواست بره که پسر دستشو گرفت و
اشکاشو پاک
کردوگفت : اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من
دوستت دارم و
طاقت دیدن اشکاتوندارم…
دختر سرشو پایین انداخت و گفت : میدونی چیه ؟ من
دوستت ندارم .
من … من بدجوری عاشقت شدم .
پسر دستای دختر و رها
کرد و ب اقیافه ای غمگین از دختر جدا شد .
دختر فریاد زد : مگه دوستم
نداری ؟؟! پس چرا داری میری ؟
پسرجواب داد : چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم
ثمره عمر آدمي يك نفس است و آن نفس از براي
يك همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس
است آن يك نفس از براي عمري بس است

1 با عصبانیت برین جلوش و تو چشاش زل بزنین و بگین
چیه به من خیره شدی؟ چیزی می خوای؟
به غیر از من کس دیگه هم اینجا هست که بتونی نگاش کنی .
همش خیره شدی به من که چی بشه ؟
حالا اینا به کنار ، چرا چشمک می زنی؟
چرا ابرو هاتو واسه من بالا و پایین می کنی؟ خجالت بکش ، شرم کن.
نکنه در موردم فکر و خیال کنی! من زن دارم و زنم رو هم دوست دارم
و قصد ازدواج مجدد هم ندارم .
چه
معنی داره یه دختر به یه پسر چشمک بزنه . ![]()
2 اگه دیدین دختر با عجله داره راه میره
و یا اگه موردی پیش اومد که دختری می دوید .
شما از پشت سر دنبالش کنین و بگین
آی دزد آی دزد بگیرینش دار و ندارم رو برد .
اگه دختر وایساد و شما رو نگاه کرد بازم داد بزنین که:
دزد همینیه که ایستاده اگه دختر ترسید و پا به فرار گذاشت ،
خوش به حالتون می تونین یه تعقیب و گریز حسابی راه بندازین و حالشو ببرین .
ولی اگه ایستاد و فرار نکرد برای این که ضایع نشین به دویدن ادامه بدین
و
بازم داد بزنین که: آی دزد آی دزد . ![]()
3 توی تاکسی اگه کنارت یه دختر نشسته وقتی که خواستین پیاده بشین
بهش بگین مگه نمیای ؟
اون هاج و واج شما رو نگاه می کنه .
بهش فرصت ندین و بگین : چه زود جا زدی؟
بعدش در تاکسی رو ببندین و برین.
و
مابقی ماجرا رو به افراد حاضر در تاکسی واگذار کنین . ![]()
4 توی پارک با عجله برین کنارش بشینین و بگین
معذرت می خوام که دیر کردم .
خب چکارم داشتی که گفتی بیام اینجا؟
بهتره یه جایی باشه که چند نفری حضور داشته باشن .
معلومه که اون انکار می کنه .
بعدش نوبت شماست فوری بگین مگه تو نگفتی بیا اینجا
این رنگ لباسمه این رنگ روسریمه ؟
باز هم اون انکار می کنه . شما این طوری ادامه بدین .
خب اگه از اینای که اینجا نشستن خجالت می کشی بریم یه جای خلوت .
مطمئنم اون داغ می کنه .
بعدش شما با عصبانیت بلند شین و یه کاغذ جلوش بندازین و بگین
سرکار گذاشتی منو ؟
بیا اینم شماره ای که دادی .
دیگه به من زنگ نزن وگرنه می دمت دست پلیس .
بعدش
ول کنین برین . ![]()
5 توی جمع یه سی دی بهش بدین .
بگین خیلی باحال بود دستت درد نکنه .
بازم از اینا داری قیمتش هرچقدر باشه قبوله.
اون مردم دور و بر رو نگاه می کنه و میگه عوضی گرفتی آقا .
شما هم طوری وانمود کنین که انگار حواستون نبوده که توی جمع هستین
و ازش
معذرت بخواین و برین سرت جاتون بشینین . ![]()
6 مثل معتادها خودتون رو به موش مردگی بزنین
و برین جلو و به لهجه معتادی بگین خانم دشتم به دامنت
از او چیزا که دیلوز بهم
دادین بازم هملاتون هشت؟
دالم می میلم از خمالی
به جون تو. هر چی
منتظل موندم
نیومدین خیلی شانش آولدم که اینجا پیداتون کلدم .
بیا اینم پولش .
اون سرخ و سفید می شه و انکار می کنه
ولی شما ول کن نشین و هی پیله کنین .
طبق معمول اون انکار می کنه .
شما بگین : خانم من شبا لوی زغال می خوابم
من به اندازه کافی چلکی وسیاه هستم
خواهشا
تو یکی دیگه منو شیاه نکن . ![]()
که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را
برای بار دوم برایت باز گوید.
چرا مرا شکستی ؟چرا؟
اشعاری برایت سرودم
که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند
چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟
چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم
چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟
زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.
خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.
چرا این چنین شد/؟چرا؟
من که بودم؟
که هستم به کجا دارم می روم؟

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس یستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید، زیر لب میگفت) آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم
پسرا بخونن واسه خود شناسی خوبه
قبل از ازدواج : پسر: بالاخره موقعش شد. خيلي انتظار کشيدم. دختر: ميخواي از پيشت برم؟ پسر: حتي فکرشم نکن! دختر: دوسم داري؟ پسر: البته! هر روز بيشتر از ديروز! دختر: تا حالا بهم خيانت کردي؟ پسر: نه! براي چي ميپرسي؟ دختر: منو ميبوسي؟ پسر: معلومه! هر موقع که بتونم. دختر: منو ميزني؟ پسر: ديوونه شدي؟ من همچين آدميام؟! دختر: ميتونم بهت اعتماد کنم؟! پسر: بله. دختر: عزيزم! . . . بعد از ازدواج : کاري نداره از پايين به بالا بخون متن قبلي رو

منتظرم ز ره رسي ..باز به من نگه كني
باز مرا صدا كني ..چشم به تو خيره كنم
جان به تو هديه كنم ..باز به من جفا كني
باز مرا رها كني ..مرا زخود جدا كني
باز همان منتظرم .....باز همان منتظرم
دل به كس نمي دهم ..راه به غير نمي دهم
باز همان منتظرم .......باز همان منتظرم
تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
ممنون
انقدر تبریک نگین شرمنده میشم